عــــ ــریــ ــضــ ــه
ای طلوع مغربی درشام تار ای قرار قلب های بی قرار قلب من ازنام تو دم می زند قلب غرق غصه و غرق غبار ازنفس های مسیحایی تو غنچه بشکفت و رسدعطر بهار حال واحوال دلم بارانی است درفراق دیدن روی نگار باتو دل گلگون شود اما شود بی تو دل همچون زمین شوره زار آب از آیینه داری خسته است انعکاس بی تو را خواهد چکار ؟! بی تو تقویم ازخیالت خسته شد خسته ازتکرار لفظ ... انتظار ... میکند این جمعه راهم بی تو طی گشت سال بی تو افزون از هزار روزی که شعله بردر آن خانه می کشید بالی ملک به شعله جداگانه می کشید بانوی آسمان وزمین پشت ضرب در اززخم میخ ناله غریبانه می کشید بانوی آسمانی ودامان کهکشان بادست های خسته زبیگانه می کشید مردی که کائنات وفلک بود دست او دشمن دست بسته از این خانه می کشید شلاق ظالمانه ودست پلید خصم سیلی به روی چهره ریحانه می کشید قدیسه مطهره افتاد روی خاک شوق عروج وپرزدن ازلانه می کشید بادست خسته سرمه ایی ازردپای اشک برچشم غم گرفته طبیبانه می کشید ناگه نگاه دوخت به روی حسین خود او را درون سینه چه جانانه می کشید انگاریادش آمده چیزی وبعدازآن ذهنش به روضه های غریبانه می کشید آن لاله های کوچک وآن گوشواره ها آن دست خصم پست ... وقیحانه می کشید گیسوی تاب خورده درآتش به رقص باد مادر به موی دخترخود شانه می کشید عمه به یاد کوچه ایی افتاد ... ومادر و... دستی به روی گونه دردانه می کشید یک یاس دست بسته و یک یاس نیلگون انگارکارداشت به افسانه می کشید پیچید عطرچادر خاکی درون شهر عطری که سوی کوچه و کاشانه می کشید شاعرنداشت طاقت ودرماند و بی رمق نقشی به صفحه بادل دیوانه می کشید اینجا کشید صورت شمعی که سوخته است مصراع بعد صورت پروانه می کشید یافاطمه الزهرا اغیثینی شدم ماوای آه تو... تو آهم را نفهمیدی و ابر بغض آلود نگاهم را نفهمیدی سکوت وخنده ام رادیدی وگفتی دلت سنگ است صدای گریه های گاه گاهم را نفهمیدی شده روح و تن و چشم و دل و عمرم بسیج تو شکوه بی شمار این سپاهم را نفهمیدی برای فتح غم های تو چون مجنون پی راهم تو همراهم نبودی ...سمت راهم رانفهمیدی تو دنیارا سیه دیدی وگفتم صبح نزدیک است هنوز این شور واحساس پگاهم را نفهمیدی وگفتم همره عسر تو یسری میرسد ای عشق (1) دلیل خنده های قاه قاهم را نفهمیدی نفهمیدم گناهم را ...اگرخواهی بیا بامن اگر اینبار مثل من گناهم را نفهمیدی... (1) ان مع العسریسری این بیت ها وقافیه ها ... آن نمی شود این طبع چون کویر گلستان نمی شود این شعر ...قهر کرد و دوباره قضیه را جدی گرفته است وپشیمان نمی شود حتی برای سر زدن اینجا گذر نکرد حتی برای ثانیه مهمان نمی شود جوگیرگشت تاکه طلا شدگران وگفت احساس و ذوق و طبع و دل ارزان نمی شود! سهمیه بندی است غزل ...بیت وقافیه! از کیسه خلیفه فراوان نمی شود! حتی غزل برای خدا حافظی نشد دیگرسرودن غزل آسان نمی شود بایدازخواب زمستان زده بیدار شویم درسپاه علوی رفته سر ، دارشویم بایدامروزدوباره همه بیعت کرده دراطاعت زولی ، بازوفادارشویم دیگرآن صلح معاویه نگرددتکرار وقت آن است که آماده پیکارشویم نکنداشعری فتنه شویم همچو خواص حامی وملعبه شیخ دغلکارشویم نشودآنکه چوکوفی زعلی برگردیم عاقبت قعردل نارگرفتار شویم سالیانی است که عمارزمان مصباح استَ بهریاری علی ... همره عمارشویم میرسدنغمه من ینصرنی برخیزید وقت آن شدهمه در واقعه تکرار شویم نیست راه وسطی یا عمرسعد شویم یاکه شب درسپه عشق پدیدارشویم تیرهاسمت امام است سپرگردانیم سینه ها را ، هدف تیر هدفدارشویم وقت آن است که ماسنگررهبربشویم گرد او دایره نقطه پرگارشویم لحظه روشنی صبح دگرنزدیک است زودبرخاسته آماده دیدارشویم

| Design By : Pichak |
